در روز احد به هر طرف که نگاه میکردم راست و چپ امعماره را میدیدم که به دفاع از من میجنگید. محمد رسول الله (صلی الله علیه وسلم)
«وعدة دیدار شما با رسول الله (صلی الله علیه وسلم) در عقبه است در اولین قسمت از شب»
این جملهای بود که مخفیانه مصعب بن عمیر در گوش یکی از مسلمانان یثرب خواند اما این گفته به سرعت و نرمی و آرامی نسیم همه جا را درنوردید و گوش همه مسلمانان یثرب را نواخت.
مسلمانانی که از مدینه و در میان گروههای مشرکین که از اطراف به سوی مکه روان بودند به راه افتاده بودند این جمله را کاملاً به خاطر سپردند و مشتاقانه انتظار این لحظه مبارک و روحبخش را میکشیدند.
شب فرا رسید و حجاج مشرکین خود را به بسترها سپرده و به خواب پناه آوردند.
آنها بعد از یک روز پرتلاش و بسیار خستهکننده که به طواف پیرامون بتها و قربانی برای آنها سپری کرده بودند در خواب عمیقی فرو رفتند.
اما مسلمانان یثرب، یاران مصعب بن عمیر لحظهای نیاسودند و چشم فرو بستند.
به راستی چگونه میتوانستند بخوابند و چشم فرو بندند؟!
آنهایی که صحراها و بیابانهای طولانی و بیآب و علف را به سختی پیمودند و در انتظار دیدار با محبوب لحظهشماری میکردند و از فرط خوشحالی قلبهای آنان میطپید و شوق دیدار پیامبر محبوبشان آنها را در وضعی قرار داده بود که از فرط سرور و شادمانی نزدیک بود که دلهاشان بشکافد و روحشان از حصار پهلوها خود را برهاند و به محبوب برساند به راستی چگونه این افراد میتوانستند بخوابند؟!
آری، بیشتر آنان قبل از اینکه سعادت و شرف ملاقات را دریابند مشرف به اسلام شده بودند.
و قبل از اینکه دیدگانشان با سرمه دیدار آن حضرت آشنا گردد به آن حضرت دل بسته و اسیر عشقش شده بودند.
در یکی از روزهای میانی تشریق و نزدیک به نیمه شب، در محلی به نام عقبه که در منی قرار داشت، به دور از دیدگان قریش، این دیدار و ملاقات به منصه ظهور پیوست.
این گروه مرکب از 72 تن مرد بودند که در محضر رسول الله (صلی الله علیه وسلم) حاضر شدند یکی یکی میآمدند و دست در دست مبارک پیامبر (صلی الله علیه وسلم) مینهادند و با آن حضرت (صلی الله علیه وسلم) بیعت مینمودند تا از آن حضرت همانند زنان و فرزندان خویش حفاظت و حمایت نمایند.
چون بیعت مردها تمام شد آنگاه دو زن پیش آمدند و با همان شرط که در بیعت مردها بود با آن حضرت بیعت کردند آن هم بدون مصافحه زیرا رسول الله (صلی الله علیه وسلم) هرگز با زنها مصافحه نمیکردند.
این دو زن عبارت بودند از ام منیع و نسیبه بنت کعب که با کنیه ام عماره شهرت داشت.
ام عماره به مدینه بازگشت او بهخاطر کرامت و شرفی که خداوند با دیدار و ملاقات رسول بزرگوار اسلام (صلی الله علیه وسلم) به او عنایت کرده بود بسیار خوشحال بود و در جسم نمیگنجید.
او بسیار مصمم بود و عزمش را جزم کرده تا به شروط و مواد بیعت پایبند باشد روزها به سرعت برق سپری میشد تا اینکه روز احد فرا رسید و ام عماره در این روز از خود شهامت و شجاعت خاصی نشان داد.
ام عماره رهسپار میدان احد شد تا با مشکی که بر دوش میکشید هدف آبرسانی به مجاهدین را عملی نموده و به کمال برساند.
او باندهای پانسمان و لوازم کمکهای اولیه را همراه داشت تا در مواقع ضرورت به مداوا و پانسمان زخمیها بپردازد.
تعجبی ندارد که او اینکار را بکند زیرا همسر و سه تن از جگرگوشگان و کسانی که محبت قلبی او را بدست آورده بودند در این معرکه حضور داشتند که عبارتند از رسول الله (صلی الله علیه وسلم) و دو فرزندش حبیب و عبدالله.
علاوه بر اینها برادران مسلمان و دینیاش نیز حضور داشتند که بهخاطر دفاع از دین خدا و حمایت از پیامبرش قد برافراشته بودند.
در روز احد حادثه عجیبی رخ داد.
ام عماره میدید که چگونه نصرت و پیروزی مسلمانان چهره عوض کرد و به شکست مبدل شد.
او مشاهده میکرد که چگونه مسلمانان یکی بعد از دیگری به فیض شهادت نایل میآیند و شمار کشتههای مسلمانان هر لحظه افزون میگردد او میدید که چگونه لرزه بر قدمهای مسلمانان افتاده و از پیرامون رسول الله (صلی الله علیه وسلم) فاصله گرفتند و متفرق شدند و فقط تعداد ده نفر و یا در همین حدود در کنار رسول الله (صلی الله علیه وسلم) حضور دارند.
و مهمتر اینکه، این مسئله یکی از کفار را تا آن حد گستاخ کرده تا فریاد برآورد که :
محمد کشته شد ... محمد کشته شد ...
اینجا بود که ام عماره تاب و تحمل نیاورد، مشک آب را زمین انداخت و همانند یوزپلنگی که بچههایش در خطر افتاده، خود را به قلب معرکه زد.
رشته سخن را به ام عماره میسپاریم تا از این لحظات حساس و سرنوشتساز برایمان سخن بگوید زیرا تصویری که او ارائه میدهد از دقت و ظرافت خاصی برخوردار است او چنین میگوید :
ابتدای روز بود که رهسپار میدان احد شدم مشکی نیز بر دوش داشتم که وظیفه آبرسانی به مجاهدین را به عهده بگیرم تا اینکه به رسول الله (صلی الله علیه وسلم) رسیدم قدرت و پیروزی را قرین و همراه پیامبر و یارانش دیدم.
اما به زودی وضع عوض شد مسلمانان از پیرامون رسول الله (صلی الله علیه وسلم) فاصله گرفته و متفرق شدند کسی باقی نمانده بود به جز تعدادی از مردان که بالغ بر ده نفر بودند.
من و همسر و فرزندم بدان سو شتافتیم و به دور پیامبر (صلی الله علیه وسلم) حلقه زدیم و تمام قدرت و توان و تجهیزات خود را در دفاع از رسول الله (صلی الله علیه وسلم) بهکار بردیم در این هنگام پیامبر (صلی الله علیه وسلم) چشمش به من افتاد آن حضرت متوجه شد که من سپری ندارم که با آن در مقابل ضربات سهمگین شمشیرهای دشمن از خود دفاع کنم.
و از طرفی پیامبر (صلی الله علیه وسلم) شخصی را دید که در حال گریز و فرار از معرکه است سپری نیز همراه دارد پیامبر (صلی الله علیه وسلم) به او گفت : سپرت را بینداز تا فرد جنگجوئی از آن استفاده کند.
آن فرد نیز سپرش را انداخت و رفت.
من سپر را برداشتم آنرا سپری برای رسول الله (صلی الله علیه وسلم) قرار دادم من همچنان با شمشیر زدن و تیر انداختن به دفاع از پیامبر (صلی الله علیه وسلم) مشغول بودم تا اینکه زخمهای وارده بر بدنم مرا عاجز نمود.
در چنین لحظهای ابن قمیئه خبیث همانند شتری خشمگین به هیجان آمده بود و فریاد میکشید : محمد کجاست؟ محمد را به من نشان دهید.
من و مصعب ابن عمیر پیش رفته و سد راه او شدیم با اولین حملات و در اولین لحظات مصعب را با شمشیر زد و شهید نمود.
سپس ضربه محکمی بر من وارد آورد که به گردنم اصابت نمود و زخم بزرگ و عمیقی از خود بر جای نهاد.
من نیز به او هجوم آورده و ضرباتی چند بر او وارد ساختم اما بر این دشمن خدا کاری نشد و به او اثر نکرد چرا که دو زره و لباس رزمی بر تن داشت.
سپس نسیبه میافزاید : درست در آن هنگام که فرزندم در دفاع از رسول الله (صلی الله علیه وسلم) مبارزه میکرد یکی از مشرکین ضربه محکمی بر بازوی او وارد ساخت که نزدیک بود بازویش قطع شود.
از زخم عمیق و بزرگش خون فواره میکرد.
من به طرف او رفتم و زخمش را تداومی کرده و پانسمان نمودم و به او گفتم :
پسرم بلند شو و با این گروه ظالم مبارزه کن.
در این هنگام رسول الله (صلی الله علیه وسلم) نگاهی به من انداخت و گفت :
چه کسی صبر و استقامت تو را دارد ای ام عماره؟!
ناگهان همان فردی که فرزندم را مجروح ساخته بود نمایان گشت رسول الله (صلی الله علیه وسلم) به من گفت : ای ام عماره این همان کسی است که فرزندت را مجروح ساخت من نیز فوراً راه را بر او بستم و ضربه محکم و سختی بر ساقش وارد آوردم او بر زمین افتاد به سرعت متوجه او شدیم و با تیر و شمشیر او را مورد حمله قرار دادیم تا اینکه به درک واصل شد.
رسول الله (صلی الله علیه وسلم) در حالی که تبسم بر لب داشتند رو به من کرده و گفتند :
ای ام عماره، یقیناً از او انتقام خوبی گرفتی، سپاس بیکران خداوندی را که تو را در مقابل او پیروز ساخت و توانستی انتقام فرزندت را به چشم ببینی.
فرزندان ام عماره در شجاعت و بخشش و ایثار و فداکاری از پدر و مادر خود دست کمی نداشتند.
فرزندان، رازدار و نمونههای کامل و آیینه تمامنمای پدر و مادرشان هستند
فرزندش عبدالله سخن میگوید : همراه رسول اکرم (صلی الله علیه وسلم) در غزوه احد شرکت داشتم چون مردم از پیامبر (صلی الله علیه وسلم) دور شدند و فاصله گرفتند من و مادرم نزدیک پیامبر (صلی الله علیه وسلم) رفته و به دفاع از آن حضرت پرداختیم آن حضرت فرمودند : فرزند ام عماره؟
من گفتم بله یا رسول الله (صلی الله علیه وسلم) آن حضرت فرمودند : بزن ...
من به سرعت سنگی را برداشته و حواله یکی از مشرکین نمودم که در جلو آن حضرت قرار داشت سنگ به آن مشرک برخورد کرد و به زمین افتاد سنگها را پشتسر هم یکی پس از دیگری حوالهاش مینمودم تا اینکه خرمنی از سنگ بر روی جسد پلیدش انباشته شد و پیامبر (صلی الله علیه وسلم) نظاره مینمود و تبسم بر لب داشت.
ناگهان آن حضرت متوجه شدند که زخم عمیقی بر گردن مادرم وارد آمده و خون فواره میزند رو به من کرد و گفت : مادرت ... مادرت ...
زخمش را مداوا و پانسمان کن؛ خداوند بر خانواده شما برکت فرو فرستد مادرت از فلان و فلان فرد مقام بالاتری دارد، خداوند به خانواده شما رحم نماید. مادرم رو به پیامبر (صلی الله علیه وسلم) کرد و گفت : یا رسول الله (صلی الله علیه وسلم) دعا کن و از خداوند بخواه تا ما را در شمار همراهانت در جنت قرار دهد پیامبر (صلی الله علیه وسلم) نیز دعا فرمودند : پروردگارا آنها را در شمار همراهانم در جنت قرار ده.
مادرم گفت : از این روز به بعد، و بعد از دعا هر سرنوشتی که در دنیا برایم ورق بخورد برایم اهمیت چندانی ندارد.
ام عماره از میدان احد بازگشت او زخم بزرگ و عمیقی برداشته بود و هدیه و سوغات بسیار مهم و باارزشی همراه داشت دعای پربرکت و مقبول رسول کریم (صلی الله علیه وسلم) پیامبر نیز بعد از بازگشت از احد میفرمودند : در روز احد به هر طرف که نگاه میکردم راست و چپ، امعماره را میدیدم که به دفاع از من مشغول است.
روز احد برای ام عماره تمرین و تجربه نظامی خوبی بود و مهارت فوقالعاده و بالایی به دست آورد.
او در این جنگ مزه و شیرینی جهاد در راه خدا را چشید و احساس کرد از اینرو نمیتوانست از این لذت بزرگ فاصله بگیرد و به راحتی از کنارش بگذرد سرنوشت برای ام عماره چنین ورزق خورده بود تا شرف حضور در بیشتر معرکهها و هم رکابی رسول الله (صلی الله علیه وسلم) را دریابد.
او در حدیبیه، خیبر، عمره القضاء، حنین و بیعه الرضوان شرف حضور داشت.
آری! حضور ام عماره در تمامی این صحنهها با حضورش در جنگ یمامه که در زمان خلافت صدیق اکبر اتفاق افتاد قابل مقایسه نیست.
داستان ام عماره در روز جنگ یمامه ریشه در عهد و زمان رسول الله (صلی الله علیه وسلم) دارد فرزند ام عماره به نام حبیب بن زید به عنوان سفیر پیامبر به سوی مسیلمه کذاب فرستاده شد.
مسیلمه به حبیب خیانت کرد و او را به وضع فجیع و دردناکی به شهادت رساند.
داستان از این قرار بود که ابتداءاً مسیله حبیب را به زنجیر بست و در بند کشید و به او گفت : آیا شهادت میدهی که محمد (صلی الله علیه وسلم) رسول و فرستاده خدا است؟
او گفت : بله.
مجدداً پرسید : آیا شهادت میدهی که من رسول خدا (صلی الله علیه وسلم) هستم؟
حبیب در جواب گفت : گفتههای تو را نمیشنوم.
آن ملعون یکی از اعضای بدنش را قطع کرد.
مسیلمه همواره همان سئوال را مطرح میساخت و همان جواب را دریافت مینمود بدون هیچ کم و کاستی.
و هربار که سئوال میکرد یکی از اعضاء او را قطع مینمود تا اینکه روح پاکش پرواز کرد و بعد از تحمل شکنجههای دردناک و بنیانکنی که صخرهها را به لرزه میافکند روح مطهرش به ملکون اعلی پیوست.
نسیبه خبر شهادت فرزند را توسط شخصی دریافت نمود او بیدرنگ و بدون هیچ کم و کاستی گفت : من برای چنین روزی او را پرورش و تربیت کردم و جویای اجر و پاداش این مصیبت نزد پروردگارم هستم.
او کسی بود که در کوچکی و در شب عقبه با پیامبر (صلی الله علیه وسلم) بیعت نمود و در بزرگی بر عهد و پیمان خود وفا کرد.
اگر خداوند به من قدرت دهد و دستم به مسیلمه برسد دخترانش را در عذابش خواهم نشاند. اما دیری نپائید که این آرزوی نسیبه تحقق یافت.
مؤذن رسول الله (صلی الله علیه وسلم) اعلان عام نمود که بشتابید به سوی جنگ و مبارزه با پیامبر دروغین، مسیلمه کذاب.
با این اعلان، مسلمانان به سرعت آماده شدند و به راه افتادند تا در مقابل این ملعون صفآرائی کنند.
ام عماره این بانوی قهرمان و مبارز و فرزندش عبدالله بن زید نیز در میان این لشکر به چشم میخوردند.
دو لشکر در مقابل هم صفآرائی کردند جنگ سختی درگرفت و آتشش شعلهور شد در این میان چند نفر بودند که مسیلمه را زیر نظر داشتند و مترصد وقتی بودند که مسیلمه را به هلاکت برسانند در رأس این گروه ام عماره قرار داشت زیرا او میخواست انتقام فرزند شهیدش را از او بگیرد.
وحشی بن حرب، کسی که حضرت حمزه را در روز احد به شهادت رساند نیز از اعضاء این گروه چند نفره به حساب میآمد.
او که شرف ایمان را دریافته بود میخواست با کشتن بدترین انسانهای روی زمین جبران گناه و معصیت بزرگی را بکند که در زمان جاهلیت و شرک، خون یکی از بهترین انسانها را بر زمین ریخته بود.
ام عماره در این معرکه دستش قطع شد و به علت جراحات سخت و عمیقی که برداشته بود بیشترین قدرت و نیروی خود را از دست داده بود از اینرو نتوانست خود را به مسیلمه برساند و انتقام فرزندش را از او بگیرد.
اما وحشی بن حرب و ابودجانه، کسی که شمشیر رسول الله (صلی الله علیه وسلم) را بدست داشت این مهم را به اتمام رساندند خود را به آن ملعون رساندند و هماهنگ و همزمان یا هم به سوی او حمله بردند وحشی به سویش نیزه انداخت و ابودجانه با شمشیر ضربه سهمگینی را بر او وارد آورد.
و در چشم به هم زدنی نقش زمین شد و به درک واصل شد.
بعد از پایان جنگ یمامه ام عماره با تنها فرزندش و با دست بریده به مدینه بازگشت.
او اجر و پاداش و عوض دست بریدهاش را در بارگاه با عظمت پروردگار جستجو میکرد به همان نحوی که در زمان شهادت فرزندش عمل نمود.
و چرا چنین نباشد؟! آیا او نبود که به رسول الله (صلی الله علیه وسلم) گفت : ای رسول خدا برای ما دعا کن و از پروردگار بخواه تا در بهشت همراه تو باشیم و پیامبر (صلی الله علیه وسلم) نیز دعا فرمودند؟ پروردگارا آنان را در شمار همراهانم در بهشت قرار ده و بعد از این ام عماره گفت : بعد از این دعا هر مصیبت و سرنوشتی که در دنیا برایم رقم بخورد برایم هیچ اهمیتی ندارد.
خداوند از ام عماره راضی گردد و او را راضی گرداند در حقیقت او یکی از بانوان نمونه عصر نبوت و سرمشق و الگوی مناسبی در جهاد و استقامت در راه خدابه حساب میآید.
BlestFamily .Com
=================
مرجع: كتاب صور من حياة الصحابيات، تأليف عبد الرحمن رأفت باشا، مترجم: اكبر مكرمي
|