بخاری روایت کرده است که پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ پیش از آنکه به پیامبری برسد به غار حراء میرفت و در آنجا به عبادت مشغول میشد...
روزی در حالی که در سکوت غار به عبادت مشغول بود ناگهان جبرئیل به نزد وی آمد و گفت: بخوان...
پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ از او هراسناک شد و گفت: «هرگز نوشتهای نخواندهام و نه میتوانم... نه نامهای نوشتهام و نه خواندهام»...
جبرئیل او را گرفت و به خود فشار داد تا جایی که به سختی افتاد... سپس رهایش کرد و گفت: بخوان...
پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ فرمود: «نمیتوانم بخوانم»...
باز او را در آغوش گرفت و به خود فشار داد... تا جایی که به سختی افتاد... سپس رهایش کرد و گفت: بخوان...
پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ گفت: «توانایی خواندن ندارم»... باز جبرئیل او را در آغوش فشرد، طوری که به سختی افتاد و رهایش کرد و گفت:
(اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ ﴿١﴾ خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ ﴿٢﴾اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ ﴿٣﴾ الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ ﴿٤﴾ عَلَّمَ الْإِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ) علق 1- 5.
«بخوان به نام پروردگارت که آفرید (۱) آفرید انسان را از خون بسته (۲) بخوان و پروردگار تو گرامیترین است (۳) او که به واسطهی قلم آموخت (۴) آموخت انسان را آنچه نمیدانست»
هنگامی که پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ این آیات را شنید و آن صحنه را دید به شدت ترسید و قلبش لرزید... سپس به شهر بازگشت و بر ام المومنین خدیجه وارد شد و گفت: «مرا بپوشانید... مرا بپوشانید»... سپس دراز کشید و او را پوشاندند...
ام المومنین او را مینگریست و نمیدانست چه چیز باعث ترس او شده...
پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ مدتی آرام ماند تا آنکه ترسش خوابید... سپس رو به خدیجه کرد و داستانش را برایش بازگو کرد و گفت: «ای خدیجه... بر خودم ترسیدم»...
خدیجه گفت: خداوند هرگز تو را ضایع و نابود نخواهد کرد، تو پایبند صلهی رحم هستی... مستمندان را کمک میکنی... از مهمانان پذیرایی مینمایی و در راه حق، مشکلات را تحمل میکنی...
و به این اندازه اکتفا نکرد... بلکه پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ را به نزد پسر عمویش ورقة بن نوفل برد که پیری نابینا بود و در جاهلیت به دین نصرانیت گرویده بود و انجیل را میخواند و مینوشت و از داستان پیامبران آگاه بود...
همراه با پیامبر به نزد او رفت و گفت: ای پسر عمو... بشنو برادرزادهات چه میگوید...
ورقة گفت: چه دیدهای ای پسر عمو؟
پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ آنچه را دیده بود و آیات قرآن را برایش بازگو کرد...
ورقه گفت: این همان فرشتهای است که خداوند بر موسی فرو فرستاد... ای کاش روزی که قومت تو را از شهر بیرون میکنند، من جوان و قدرتمند میبودم...
پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ تعجب کرد و گفت: «آنان مرا بیرون میکنند؟!»
گفت: آری! کسی پیامی مانند تو نیاورده مگر آنکه با او دشمن شدهاند... و اگر آن روز را درک نمایم تو را به خوبی یاری خواهم داد...
سپس رسول خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ همراه با همسرش خدیجه از نزد ورقه برخاستند... خدیجه میدانست که دوران استراحت به پایان رسیده و همراه با همسرش مورد آزمایش و سختی قرار خواهد گرفت... از خانهاش بیرون رانده خواه شد و مورد آزار قرار خواهد گرفت...
حال آنکه او در ثروت و ناز و نعمت و احترام و حرمت زندگی کرده بود و اینک داشت به سوی بلا و سختی گام برمیداشت...
اما آیا از یاری دین دست برداشت؟ یا شک آورد؟ هرگز... بلکه به پروردگار خود ایمان آورد و پیامبرش را با مال و رای و تلاش خود یاری داد و تا دیدار پروردگار بر همین حال ماند...
امام مسلم روایت نموده که جبرئیل به نزد رسول خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ آمد و گفت: ای پیامبر خدا... این خدیجه است که دارد میآید و ظرفی از غذا یا نوشیدنی با خود دارد... هنگامی که نزدت آمد سلام پروردگار و من را به او برسان و او را به قصری از مروارید در بهشت مژده بده که نه در آن ناآرامی است و نه سختی...
این بود داستان خدیجه... نخستین کسی که اسلام آورد و عبادت بتها را ترک گفت... از مردان سبقت جست و قهرمانانی از خود به جای گذاشت... تا جایی که تاریخ بذل و بخشش او را مثال زده و ما را به اقتدای به او فرا خوانده است...
به توهین کافران و شبههی فاجران توجهی نکرد و در مقابل، پاداش او این شد که خداوند پذیرایی او را در بهشت آماده ساخت و خانهای چنین برایش تدارک دید...
و او از چنین بشارتی شاد شد و بر عبادت و تلاش خود افزود و در حالی به دیدار پروردگارش رفت که از وی راضی بود:
(وَعَدَ اللَّـهُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَمَسَاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ ۚ وَرِضْوَانٌ مِنَ اللَّـهِ أَكْبَرُ ۚ ذَٰلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ) توبه 72.
«الله به مردان و زنان مومن باغهایی [در بهشت] وعده داده که از زیر [درختان] آن رودها در جریان است [که] جاودانه در آن میمانند و [نیز] خانههای پاک در بهشتهای جاودان، و خشنودی الله بزرگتر است. این است همان پیروزی بزرگ»...
* * *
خداوند از مادرمان، ام المومنین خدیجه راضی باد...
آیا دختران ما از ایشان پیروی خواهند کرد؟ آیا تو به وی اقتدا خواهی کرد؟ تا تو نیز همانند او در بهشت خانهای از مروارید داشته باشی؟ بی هیچ غم و اندوه و سختی؟
* * *
داستان مادر عمار، سمیة بنت خیاط نیز داستانی است عجیب...
وی کنیز ابوجهل بود... هنگامی که اسلام آمد، او و همسر و فرزندش اسلام آوردند...
ابوجهل پس از آن شروع به آزار و شکنجهی آنان نمود... آنها را در زیر آفتاب میبست تا آنکه از گرسنگی و تشنگی به مرگ نزدیک میشدند...
در این حال پیامبر خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ به نزد آنان میآمد، در حالی که شکنجه میشدند و خون بر بدنشان جاری بود... لبهایشان از تشنگی ترک برداشته بود و بدنشان به سبب تازیانه زخمی بود و خورشید بدنشان را میسوزاند...
پیامبر از حال آنان به درد میآمد و میگفت: «صبر کنید ای آل یاسر... صبر کنید ای آل یاسر که وعدهگاه شما بهشت است»...
با شنیدن این سخن دلهایشان به وجد میآمد و قلبشان از شنیدن این بشارت به پرواز در میآمد...
ناگهان ابوجهل، فرعونِ این امت، به شدت خشمگین شد و بر شدت شکنجهشان افزود و گفت: محمد و خدایش را ناسزا بگویید... اما جز بر ثبات و صبرشان افزوده نشد... در این هنگام به سوی سمیه رفت و نیزهاش را بلند کرد و بر او فرو آورد... سمیه فریادی از درد کشید... در حالی که همسر و فرزندش کنار او به بند کشیده شده بودند و او را مینگریستند...
ابوجهل اما فحش میداد و کفر میگفت... و سمیه در این حال جان میداد و تکبیر میگفت... ابوجهل با نیزهی خود بدن سمیه را تکه تکه کرد تا آنکه جان داد... رضی الله عنها...
آری... جان داد و چه زیبا بود مرگ او... مرد در حالی که پروردگارش از او راضی بود و بر دین خود پایدار...
مرد و نه به شکنجهی جلاد اهمیتی داد و نه به فریب او...
اما آه و اندوه بر برخی از دختران امروز...
برخی از آنان با کمتر از این، راه گمراهی را در پیش میگیرند و از راه خداوند منحرف میشوند... در حالی که نه شلاقی بر بدنشان فرو آمده و نه ترسی از شکنجه دارند، اما با این وجود شنوایی خود را با شنیدن ترانههای بیارزش، و دیدگان خود را با دیدن فیلمهای نامناسب، و دامن خود را با کلمات عاشقانه و فریبِ پسران آلوده میکند و حجاب خود را اسیر اصحاب شهوات و مدپرستان قرار میدهد...
* * *
آری... آن زنان بر بلا و مصیبت صبر پیشه میکردند...
در برابر شکنجهی شدید و داغ شدن با آهن گداخته و جدا شدن از همسر و فرزندان شکیبایی میکردند...
و همهی اینها را برای محبت این دین و بزرگداشت رب العالمین متحمل میشدند...
هیچیک از آنان حتی از بخشی از دین خود کوتاه نمیآمد... حجاب خود را کم نمیکرد و شرف و آبروی خود را به حراج نمیگذاشت، حتی اگر به قیمت زندگیاش تمام شود...
زنانی جاودان که تنها برای یک قضیه زندگی میکردند: چگونه به اسلام خدمت کنم؟...
مال و وقت خود و بلکه جان خود را برای دین بذل میکردند...
غم دین را بر دوش گرفتند و یقین به دست آوردند...
ادامه دارد....
|