اخگر به دستان، همان زنان نیکوکارند... آنان که از نگاه کردن به سوی مردان خودداری میکنند... و حتی از نگاه به سوی زنانی که فتنه انگیزند...
هر کس در مورد نگاه و خلوت حرام سهلانگاری کند خود را در خطر زنا یا رابطهی نامشروع با همجنس قرار داده است...
وَلَا تَقْرَبُوا الزِّنَا ۖ إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً وَسَاءَ سَبِيلًا﴿٣٢﴾ (اسراء: ۳۲)
«و به زنا نزدیک مشوید، چرا که آن همواره زشت و بد راهی است»...
و نزد بخاری روایت است که پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ مردان و زنان لخت را دید که در مکانی تنگ مانند تنورند و فریاد میکشند و از پایین آنان شعلههایی افروخته میشود، و هنگامی که آن شعله افروخته میشد از شدت سوزش فریاد میزدند» پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ میفرماید: «پرسیدم: اینان چه کسانی هستند ای جبرئیل؟» گفت: «آنان مردان و زنان زناکارند»...
این است عذاب آنان تا روز قیامت... و عذاب آخرت بدتر و ماندگارتر است... از خداوند عفو و عافیت خواهانیم...
هر کس در مورد گناهان کوچک سهلانگاری کند، همین گناهان او را به سوی گناهان بزرگ خواهد کشاند و ترس این است که دچار فرجام بد شود...
و خداوند متعال میفرماید:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ) (نور: ۲۱)
«ای کسانی که ایمان آوردهاید از گامهای شیطان پیروی نکنید»...
طبری در تفسیر خود آورده که راهبی در بنیاسرائیل شصت سال عبادت خداوند نمود...
شیطان خواست او را اغواء کند اما نتوانست...
تا آنکه دختری که سه برادر داشت، بیمار شد... آن دختر را آوردند و در خانهای نزدیک به خانهی آن راهب بستری کردند تا از او مراقبت کند و به مداوایش بپردازد...
شیطان بارها او را وسوسه کرد تا با وی خلوت کرد... سپس در پایان با وی در آمیخت و آن دختر از او باردار شد..
سپس شیطان به او چنین وسوسه کرد: اکنون برادرانش خواهند فهمید و تو را رسوا خواهند کرد... او را بکش و به آنان بگو که درگذشته و بر وی نماز گزاردهای و دفنش کردهای!
پس آن دختر را کشت و دفنش کرد... طولی نکشید که برادران آن دختر از جریان مطلع شدند و شکایت او را به پادشاه بردند... پس دستور داد او را به صلیب بکشند و بکشند...
هنگامی که او را گرفتند تا به صلیب بکشند، شیطان به نزد او آمد و گفت: منم که تو را وسوسه کردم تا چنین کردی... برای من یک سجده بکن تا تو را از این وضعیت نجات دهم!
راهب نیز برای شیطان یک سجده کرد... هنگامی که چنین کرد، شیطان به او گفت: من از تو بیزارم... من از الله، پروردگار جهانیان میترسم!
كَمَثَلِ الشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنْسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكَ إِنِّي أَخَافُ اللَّـهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ ﴿١٦﴾ فَكَانَ عَاقِبَتَهُمَا أَنَّهُمَا فِي النَّارِ خَالِدَيْنِ فِيهَا ۚ وَذَٰلِكَ جَزَاءُ الظَّالِمِينَ﴿١٧﴾ (حشر: ۱۶ - 17)
«همانند داستان شیطان که به انسان گفت: کافر شو؛ و چون کافر شد گفت: من از تو بیزارم، زیرا من از الله پروردگار جهانیان میترسم (۱۶) و عاقبت هر دوشان این است که هر دو در آتش جاودان میمانند و سزای ستمگران چنین است»...
بدان که زنان مومن اگر نصیحت شوند، نصیحت را میپذیرند...
ابن قُدامه در کتاب خود «توبه کنندگان» مینویسد:
گروهی از بدکاران زنی زیبا را مامور کردند که خود را در معرض ربیع بن خیثم قرار دهد تا شاید او را به فتنه اندازد، و به او گفتند: اگر چنین کنی هزار درهم به تو خواهیم داد...
او نیز زیباترین لباس خود را پوشید و از خوشبوترین عطر خود استفاده کرد و هنگامی که ربیع از مسجد بیرون میآمد خود را در معرض او قرار داد...
ربیع به او گفت: تصور کن اگر دچار تب شوی و این رنگ و لعاب و زیباییات از بین برود... یا تصور کن ملک الموت نزد تو بیاید و رگ گردنت ببرد... یا تصور کن اگر منکر و نکیر با تو بد برخورد کردند... چه خواهی کرد؟
آن زن با شنیدن سخنان ربیع فریادی کشید و گریست و سپس به خانهی خود رفت و به تا هنگام مرگ به عبادت پرداخت...
«عجلی» در تاریخ خود آورده که زنی زیبا در مکه زندگی میکرد... روزی در حضور شوهرش خود را در آینه نگریست و گفت: آیا ممکن است کسی این چهره را ببیند و به فتنه نیفتد؟!
شوهرش گفت: آری...
گفت: چه کسی؟
گفت: عبید بن عمیر، عابدِ زاهدِ حرم...
گفت: اجازه میدهی او را به فتنه اندازم و چهرهام را به او نشان دهم؟
مرد گفت: اجازه میدهم!
آن زن به عنوان کسی که سوال دارد به مسجد رفت و در گوشهای خلوت نزد عبید نشست و نقاب از چهره برداشت... چهرهای همچون ماه کامل...
عبید گفت: ای بندهی خدا، صورت خود را بپوشان و از خدا بترس!
زن گفت: من مجذوب تو شدهام!
عبید گفت: من از تو دربارهی چیزی خواهم پرسید... اگر راست گفتی به کارت فکر خواهم کرد...
زن گفت: هر چه بپرسی راست خواهم گفت...
عبید گفت: به من بگو اگر ملک الموت برای گرفتن روحت بیاید... آیا دوست میداشتی خواستهات را انجام میدادم یا انجام نمیدادم؟
گفت: نه به خدا! دوست نداشتم...
گفت: اگر تو را در قبرت میگذاشتند... سپس [دو فرشته] تو را برای پرسش مینشاندند... آیا دوست داشتی این کار را برایت انجام میدادم؟
گفت: نه به خدا!
عبید گفت: آیا هنگامی که نامهی اعمال مردم را بدهند و ندانستی که آن را به دست راست تو میدهند یا چپ، آیا دوست داشتی خواستهات را انجام دهم؟
گفت: نه به خدا...
عبید گفت: حال اگر خواستی از پل صراط بگذری و ندانستی که نجات خواهی یافت یا نه... آیا دوست داشتی خواستهات را برآورده میکردم یا نه؟
گفت: نه به خدا!
عبید گفت: اگر ترازوها را بیاورند و تو را آوردند در حالی که نمیدانی [ترازویت] سنگین خواهد شد یا سبک، آیا دوست داشتی این خواستهات را برآورده میکردم؟
گفت: نه با خدا...
عبید گفت: هنگامی که برای پرسش در برابر خداوند بایستی... آیا دوست داشتی این خواستهات را انجام میدادم یا نه؟
گفت: نه با خدا...
عبید گفت: پس از خدا بترس ای بندهی خدا... چرا که خداوند به تو نعمت عطا نموده و در حقت نیکی کرده...
سپس آن زن به نزد شوهرش برگشت... شوهرش گفت: چه کار کردی؟
گفت: هم تو بیکارهای و هم من! مردم دارند عبادت میکنند و خود را برای آخرت آماده میکنند و من و تو بر این حالیم!
و از آن روز به نماز و روزه و عبادت روی آورد تا آنکه درگذشت...
در پایان:
ای گوهر با ارزش و ای مروارید پوشیده...
ای مربی نسلها و ای سازندهی مردان...
اینها توصیههایی بود از درون...
که تراوش روح من بود... و راهنمایی و نصیحتی بود صادقانه...
از خداوند میخواهم تو را ار هر شر و بدی حفظ کند و برای خودت و خانواده و فرزندانت مبارک گرداند...
|