اخگر به دستان با یکدیگر به سوی اعمال نیک مسابقه میدهند... چه آن کار نیک بزرگ باشد یا کوچک... آنان در هر عرصهای سهمی دارند و تو نمیدانی با کدام کارَت بهشتی خواهی شد...
شاید یک نوار و یا سیدی مفید باشد که در مدرسه توزیع کردهای... یا نصیحت گذرایی که به کسی کردهای، باعث شود خشنودی و مغفرت خداوند را به دست آوری...
پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ چنانکه در صحیحین آمده، برای ما داستان زن بدکارهای از بنیاسرائیل را بیان نموده که روزی در صحرایی میرفت... ناگهان در کنار چاهی سگی را دید که گاه به روی چاه میرود و گاه دور آن میچرخد... آن روز بسیار گرم بود و زبان سگ از تشنگی آویزان بود و عطش نزدیک بود آن سگ را از بین ببرد...
هنگامی که آن زن گناهکار چنین دید... زنی که بارها مرتکب فحشا شده بود و کسان زیادی را اغواء کرده بود و مال حرام خورده بود...
هنگامی که آن سگ را در آن حالت دید کفش خود را بیرون آورد و آن را به روسری خود بست و برایش از چاه آب کشید و آن سگ را آب داد...
خداوند نیز به سبب همین کارش او را آمرزید... الله اکبر! او را به سبب چه چیزی مورد آمرزش قرار داد؟
آیا شب را به نماز میایستاد و روز را روزه میگرفت؟ آیا در راه خدا به جهاد میرفت؟!
نه... او تنها به یک سگ آب داد و خداوند نیز به همان سبب او را مورد مغفرت قرار داد...
امام مسلم از عائشه ـ رضی الله عنها ـ روایت کرده که زنی مستمند که دو دخترش را در دست داشت به نزد او آمد و گفت: ای ام المومنین... به خدا سوگند سه روز است هیچ غذایی نخوردهایم...
ام المومنین در خانهی خود جستجو کرد و جز سه دانه خرما چیزی نیافت و آن را به او داد... آن زن بسیار شاد شد و دو دانه از خرماها را به دخترانش داد... اما همین که خواست آن دانه خرما را به دهانش نزدیک کند دخترانش که از شدت گرسنگی خرمای خود را خورده بودند دستان خود را به سوی خرمای مادر بالا بردند...
مادر نگاهی به آنان انداخت... سپس خرمای باقیمانده را به دو نیم کرد و به آنان داد...
عائشه میگوید: محبت و دلسوزی او باعث شگفتی من شد، پس آنچه را دیده بودم برای پیامبر خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ بازگو کردم... فرمود: «خداوند به سبب این کارش بهشت را بر او واجب گرداند» یا «او را از آتش دوزخ آزاد کرد»...
زنان و دختران اخگر به دست به سوی انجام طاعات از هم پیشی میگیرند، حتی اگر آن طاعت، کاری بسیار کوچک باشد... و بالاتر از آن دوری از گناهان و سهل انگاری نکردن در مورد آن است...
خداوند خطاب به کسانی که گناهان را کوچک انگاشتهاند میفرماید:
وَتَحْسَبُونَهُ هَيِّنًا وَهُوَ عِنْدَ اللَّـهِ عَظِيمٌ ﴿١٥﴾ (نور: 15)
«... و آن را کوچک میانگارید در حالی که آن نزد الله بس بزرگ است»...
در صحیحین آمده است که پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ زنی را دید که در آتش جهنم عذاب میشود... اما چه چیز باعث شده بود آن زن جهنمی شود؟
به بتی سجده کرده بود؟ یا پیامبری را کشته بود؟ یا شاید اموال مردم را دزدیده بود؟
نه! آن زن به سبب یک گربه جهنمی شده بود! او یک گربه را زندانی کرد و نه خود غذایش داد و نه رهایش کرد که از خس و خاشاک زمین بخورد تا آنکه از گرسنگی جان داد...
پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ میفرماید: او را در آتش دیدم که آن گربه او را میخراشید...
همچنین بخاری روایت کرده که به رسول خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ گفتند: فلان زن شب را به نماز میایستد و روز، روزه میگیرد... و چنین و چنان کار خیر انجام میدهد...
اما...همسایههای خود را با زبانش آزار میدهد!
پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ فرمود: «خیری در او نیست... او از اهل آتش است...»
گفتند: فلان زن نیز تنها نمازهای فرض را میخواند و مقدار کمی غذا صدقه میهد و به کسی آزاری نمیرساند...
فرمود: «او از اهل بهشت است»...
اخگر به دستانِ این دوران میدانند که جنگِ علیهِ آنان نبردی است سخت... از سوی کسانی که میخواهند او را به بردگی بگیرند و کرامت او را به نام آزادی و مساوات زیر پا بگذارند...
اما معنای آزادی مورد نظر مفسدان چیست؟
یا چرا به آزادی کارگران ستمدیده و قربانیان جنگها و طردشدگان جامعه دعوت نمیکنند؟
چرا اصرارشان روی زنان پاکدامن است؟ زنانی که در خانواده زندگی میکنند و اگر بدخواهی به سوی آنان دست درازی کند، دستش کوتاه میشود... چرا اصرارشان روی این است که زنان نیاز به آزادسازی دارند؟
آیا اینکه زنان لباس مناسب بپوشند و حجاب داشته باشند تا از نگاههای زهرآگین در امان باشند نوعی بردگی است که نیاز به آزادسازی داشته باشد؟!
آیا تعیین مکان مخصوص برای کار زنان، به دور از اختلاط با مردان، بردگی و ذلت است؟
آیا اینکه زنان مسئول تربیت فرزندان خود و محبت به آنان باشند و در خانهی آرام خود زندگی کنند بردگی است؟
چرا اکثر کسانی که برای آزادسازی زنان زوزه میکشند و ادعا میکنند حجاب او قید و بند است و باید از آن خلاصی یابد، از علما و مصلحان نیستند... بلکه بیشترشان از بیبند و باران و اهل خمر و اصحاب شهواتند؟
چرا اینها دعوت به آزادی زنان میکنند؟
چرا برای خارج ساختن زنان پاکدامن از خانهها اصرار دارند؟ پاسخ واضح است...
دلشان میخواهد زنان را بیحجاب و رقصان ببینند، برای همین رقص را برایشان زیبا جلوه دادند... و پس از آنکه زنان لخت شدند و بر روی صحنه آمدند و رقصیدند و خودنمایی کردند، از آنان لذت بردند و گفتند: ببینید ما شما را آزاد کردیم!
* * *
خواستند هر گاه دلشان خواست از زنان بهرهبرداری کنند... برای همین دوستی با مردان و اختلاط را برای آنان زیبا جلوه دادند... تا جایی که زن برایشان لذتی «سیار» شد... که هر گاه خواستند و هر جا که دوست داشتند از او لذت برند... در بستر... در پارکها... در بارها... در کلوبهای شبانه...
و هنگامی که زنان را به لجن کشاندند فریاد زدند که: آزادت کردیم!
دلشان خواست که او را لخت در کنار ساحل ببینند... یا به عنوان ساقی و مهماندار هواپیما یا به عنوان دوستدختر... همهی اینها را زیبا جلوه دادند و او را فریفتند...
و هنگامی که او را به باتلاق فسق و فجور کشاندند به همدیگر لبخندی زدند و گفتند: این یک خانم آزاد است! اما او را از چه چیزی آزاد کردند؟
عجیب است... مگر زنان در زندان بودند و آزاد شدند؟
و مگر آزادی یعنی کوتاه شدن لباس و برداشتن حجاب؟
یا خندههای متبادل به پسران و مردان در بازار... یا شب بیرون رفتن با دوست پسر؟
یا شاید آزادی یعنی تماس تلفنی با یک جوان بدکار... و یا خلوت با گرگی خیانتکار؟
مگر آزادی واقعی و سروری این نیست که پاکدامن و پوشیده باشی؟
پدری که به تو محبت میکند و همسری نیک؟
و برادری که از تو پاسداری میکند و فرزندی که به پایت میافتد؟
چرا که خداوند در مورد تو به پدر و مادرت توصیه کرده و پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ میفرماید: «هر کس [تربیت] دو دختر را بر عهده گیرد تا آنکه بزرگ شوند، روز قیامت در حالی خواهد آمد که من و او اینگونهایم» و دو انگشت خود را به هم چسباند...
فرزندانت را در مورد تو سفارش نموده، چنانکه رسول خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ در حدیثی که امام بخاری و مسلم روایت کردهاند خطاب به مردی که از او پرسید: چه کسی بیش از همه شایستهی دوستی من است؟ فرمود: «مادرت، سپس مادر، سپس مادرت، سپس پدرت»...
و بلکه پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ دربارهی زن به شوهرش سفارش نموده و کسانی را که باعث خشم زنانشان شوند یا به آنان بدی کنند نکوهیده... نزد مسلم و ترمذی روایت است که پیامبر خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ در حجة الوداع برخاست در حالی که صدهزار تن در برابرش بودند... سیاه و سفید... بزرگ و کوچک... غنی و فقیر...
پیامبر خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ با صدای بلند به همهی آنان گفت: آگاه باشید... در حق زنان به نیکی سفارش کنید... آگاه باشید! در حق زنان به نیکی سفارش کنید!
همچنین ابوداوود و دیگران روایت کردهاند که روزی زنان بسیاری به نزد همسران پیامبر آمدند و از دست شوهران خود شکایت کردند... هنگامی که پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ از موضوع مطلع شد برخاست و خطاب به مردم گفت: «امروز زنان بسیاری به نزد آل محمد آمدهاند و از همسران خود شکایت کردهاند... آنان بهترین شما نیستند»...
و نزد ابن ماجه و ترمذی روایت است که پیامبر خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ فرمود: «بهترین شما کسی است که با خانوادهاش بهتر باشد، و من بهترینِ شما نسبت به خانوادهی خود هستم»...
اسلام آنقدر زن را گرامی داشته است که گاه به سبب آبرو و حیثیت یک زن جنگها برپا میشد و جمجمهها له میشد و بدنها بیسر!
سیرت نویسان آوردهاند که یهودیان همراه با مسلمانان در مدینه زندگی میکردند...
آنان از نزول امر به حجاب و پوشیده شدن زنان مسلمان ناراحت بودند و سعی میکردند فساد و برهنگی را در جامعهی مسلمانان ترویج دهند... اما نتوانستند...
یکی از روزها زنی باحجاب به بازار بنی قینقاع که طایفهای از یهود بودند، آمد...
زنی پاکدامن و باحجاب... و برای کاری که داشت نزد یکی از طلاسازان نشست...
یهودیان که از پوشیدگی و عفت او خشمگین بودند و آرزو داشتند کاش میتوانستند او را ببینند یا بدن او را لمس کنند ـ چنانکه پیش از اسلام میکردند ـ سعی کردند تشویقش کنند که نقاب از چهره بردارد یا حجاب خود را بگذارد...
اما آن زن نپذیرفت و ابا ورزید...
اما آن طلاساز خائن در حالی که آن زن مسلمان متوجه نبود از پشت سر پایین لباسش را به روسریاش گره زد...
هنگامی که زن برخاست، لباسش بالا رفت و بخشی از بدنش نمایان شد... یهودیان خندیدند و آن زن مسلمان پاکدامن فریادی از روی ناراحتی کشید... آرزو میکرد او را میکشتند اما بدنش را نمیدیدند...
یکی از مردان مسلمان که چنین دید شمشیرش را برکشید و آن طلاساز را کشت... یهودیان نیز بر آن مسلمان هجوم آوردند و او را کشتند...
هنگامی که پیامبر خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ از جریان باخبر شد و دانست که یهودیان پیمان را زیر پا گذاشتهاند و به زنان مسلمان دست درازی کردهاند، آنان را به محاصره در آورد تا آنکه تسلیم حکم او شدند...
هنگامی که پیامبر خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ خواست برای آبروی آن زن، آنان را مجازات کند، ناگهان سربازی از سربازان شیطان که حیثیت و ناموس زنان مسلمان برایشان اهمیتی نداشت و تنها به لذت شکم و پایینتر از آن فکر میکرد، برخاست...
وی کسی نبود جز سر منافقان، عبدالله بن اُبَی بن سَلول...
گفت: ای محمد... به همپیمانان یهودمان نیکی کن...
آنان در جاهلیت یاران وی بودند...
اما پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ از او روی گرداند و نپذیرفت...
آن منافق بار دیگر برخاست و گفت: ای محمد... به آنان نیکی کن...
پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ برای پاسداشت از حیثیت زنان مسلمان و غیرت بر آنان، به وی توجهی نکرد...
پس آن منافق خشمگین شد و دستش را در گریبان پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ کرد و وی را به سوی خود کشید و گفت: به هم پیمانان من نیکی کن! به هم پیمانان من نیکی کن!
پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ خشمگین شد و رو به او کرد و گفت: مرا رها کن!
اما او دست بر نمیداشت و همچنان از پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ میخواست دست از مجازات آنان بردارد...
پس پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ رو به او کرد و گفت: برای تو!
سپس از کشتن آنان منصرف شد، اما دستور داد از مدینه بروند و آنان را از سرزمینشان راند...
* * *
زنان صالح... آن اخگر به دستان... پاکدامنند و پوشیده...
ممکن است بمیرند اما حجاب و پوشش آنان برداشته نشود...
ابن عبدالبَر در «الاستیعاب» روایت کرده که فاطمه ـ رضی الله عنها ـ دختر رسول خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ همیشه باحجاب و پاکدامن بود...
هنگام وفات به فکر وقتی افتاد که پیکرش را بر جنازهکش میگذارند و بر وی تنها پارچهای میاندازند... پس به اسماء بنت عمیس رو کرد و گفت:
ای اسماء من از کاری که [هنگام تشییع] جنازه با زنان میکنند بدم میآید...
بر روی زن تنها یک پارچه میاندازند و اندازهی اندام زن برای همهی کسانی که میبینند آشکار میشود...
اسماء گفت: ای دختر رسول خدا... چیزی به تو نشان میدهم که در سرزمین حبشه دیدهام...
گفت: چه دیدهای؟
اسماء یک برگ سبز نخل آورد و آن را خم کرد، به طوری که مانند گنبد شد، سپس بر آن پارچهای انداخت...
فاطمه گفت: این چیز چه زیبا است! میتوان با آن زن و مرد را تشخیص داد...
هنگامی که درگذشت برای وی چیزی مانند هودج عروس ساختند... این بود حرص فاطمه بر حجاب و پوشیدگی، آن هم هنگامی که پیکری بیجان بود، چه رسد به هنگام حیاتش!
سبحان الله...
این کجا و برخی از دختران مسلمان کنونی کجا؟ کسانی که میدانیم خدا و پیامبرش را دوست دارند و مشتاق بهشت هستند، اما با این وجود...
برخی از آنها به آرایشگاههای زنانه میروند و با ارادهی خود بدنشان را در برابر آرایشگر لخت میکنند تا آرایشگر موهای بدنشان را بردارد! در حالی که پیامبر خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ میفرماید: «زنی نیست که لباس خود را در غیر خانهی شوهرش از بدن بیرون آوَرَد مگر آنکه پردهی میان خود و پروردگار را برداشته است»...
و پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ دربارهی آنان میفرماید: «بدترین زنان شما آنانند که اهل خودنمایی و تکبرند... آنان منافقند و از آنها کسی بهشتی نمیشود مگر به تعداد کلاغان پرسفید» - به روایت بیهقی در سنن کبری - یعنی تعداد آنان در بهشت آنقدر کم است که تعداد کلاغان پرسفید...
کجایند آن دختران مسلمان که امید داریم اسلام را یاری دهند و وقت و جان خود را برای خدمت به این دین بدهند؟
اما گاه با دیدن آنان که با لباس یا کفشهای نامناسب در بازار یا پارک میگردند غافلگیر میشویم... یا میبینی که تنها یک شلوار پوشیدهاند و میگویند: کسی جز خواهرانم من را نمیبینند یا فقط بین زنها اینطور لباس میپوشم، در حالی که چنین پوششی چنانکه علما فتوا دادهاند جایز نیست...
حتی بدتر از این، برخی از دختران فقط به انجام گناه اکتفا نمیکنند بلکه دیگران را نیز به سمت گناه میکشانند... عکسهای حرام یا شمارهی تلفن پسران و یا مجلات نامناسب را میان دیگر دختران پخش میکنند، این در حالی است که خداوند متعال میفرماید:
إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفَاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ ۚ وَاللَّـهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ﴿١٩﴾ (نور: ۱۹)
«کسانی که دوست دارند زشتکاری در میان کسانی که ایمان آوردهاند شیوع پیدا کند، برایشان عذابی دردناک در دنیا و آخرت است و الله میداند و شما نمیدانید»...
* * *
سهلانگاری زنان در قضیهی بیحجابی باعث فساد زندگی آنان و بیارزش شدن آنها میشود...
از برخی از جوانانی که در بازارها و کنارِ مدارس دخترانه در پی آنها هستند سوال کردم نگاهشان به دخترانی که با آنها راه میآیند چگونه است؟
همه اینگونه پاسخ دادند: چنین دخترانی در چشم ما بیارزش هستند... با آنها تفریح میکنیم و هر وقت سیر شدیم دورشان میاندازیم...
حتی یکی از آنها به من گفت: شیخ وقتی به بازار میروم و دختر باوقار و باحجابی را میبینم در چشم من بزرگ و محترم جلوه داده میشود و جرات نمیکنم به او نزدیک شوم و حتی اگر کسی به او بیاحترامی کرد با او درگیر میشوم!
نگاهی به سرزمینهایی بیندازید که ادعای آزادی دارند... در این کشورها زنان به بالاترین حد بیحجابی و فساد اخلاقی رسیدهاند که میدانید...
در ایالات متحده روزانه هزار و نهصد زن مورد تجاوز قرار میگیرند که بیست درصد آن توسط پدرانشان رخ میدهد!
همینطور سالیانه یک ملیون کودک ـ به واسطه سقط جنین یا پس از تولد ـ کشته میشوند و نسبت طلاق به شصت درصد رسیده است! در بریتانیا هر هفته صد و هفتاد دختر جوان بر اثر زنا باردار میشوند!
چه تعداد از زنان آنجا آرزوی پوشیدگی و عفاف تو را دارند...
هنگامی که بیحجابی و برهنگی در آن سرزمینها رواج یافت در پی آن فحشا و سرقت و دیگر جرایم نیز بیشتر شد...
شیطان همیشه از برخی زنان برای محقق ساختن فساد در زمین بهره میبرد... و هر کس که شیطان اغوایش کند و مطیع او شود و شهوتهایش را مقدم بر همه چیز بدارد... و در پی مد و آرایشهای حرام و ترانهها و فیلمهای نامناسب و مجلات برهنگی بیفتد و این شهوتها برایش از شریعت پروردگار مهمتر شود گناهکار است و آتش آفریده نشده مگر برای تنبیه گناهکاران...
امام مسلم از ابوهریره ـ رضی الله عنه ـ روایت کرده که نزد رسول خدا ـ صلی الله علیه وسلم ـ بودیم که ناگهان صدای بلندی شنیدیم... پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ فرمود: «آیا میدانید این چه بود؟» گفتیم: خدا و پیامبرش آگاهترند...
فرمود: «این سنگی است که هفتاد سال پیش در آتش انداخته شده بود؛ اکنون به قعر آن رسید»... خداوند متعال میفرماید:
خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ۖ لَا يَجِدُونَ وَلِيًّا وَلَا نَصِيرًا ﴿٦٥﴾ يَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ يَقُولُونَ يَا لَيْتَنَا أَطَعْنَا اللَّـهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولَا ﴿٦٦﴾ وَقَالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَكُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا ﴿٦٧﴾ رَبَّنَا آتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنَ الْعَذَابِ وَالْعَنْهُمْ لَعْنًا كَبِيرًا ﴿٦٨﴾ (احزاب: ۶۵-۶۸)
«در آن جاودانه میمانند؛ نه یاری مییابند و نه یاوری (۶۵) روزی که چهرههایشان را در آتش زیر و رو میکنند میگویند ای کاش ما الله را فرمان میبردیم و پیامبر را اطاعت میکردیم (۶۶) و گفتند: پروردگارا ما از سروران و بزرگانمان اطاعت کردیم پس ما را از راه به در کردند (۶۷) پروردگارا آنان را دو برابر عذاب کن و لعنتشان کن، لعنتی بزرگ»...
إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِي عَذَابِ جَهَنَّمَ خَالِدُونَ ﴿٧٤﴾ لَا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَهُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ ﴿٧٥﴾ وَمَا ظَلَمْنَاهُمْ وَلَٰكِنْ كَانُوا هُمُ الظَّالِمِينَ﴿٧٦﴾ وَنَادَوْا يَا مَالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنَا رَبُّكَ ۖ قَالَ إِنَّكُمْ مَاكِثُونَ﴿٧٧﴾ لَقَدْ جِئْنَاكُمْ بِالْحَقِّ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كَارِهُونَ﴿٧٨﴾ (زخرف: ۷۴-۷۸)
«بیشک مجرمان در عذاب جهنم ماندگارند (۷۴) از آنان تخفیف نمییابد و آنها در آنجا نومیدند (۷۵) و ما به آنان ستم نکردیم بلکه آنان خود ستمگر بودند (۷۶) و فریاد زدند ای مالک [بگو] پروردگارت جان ما را بگیرد. میگوید: شما ماندگارید (۷۷) قطعا حقیقت را برایتان آوردیم اما بیشتر شما حقیقت را دوست نداشتید»...
غذایشان اما، درخت زقوم است:
إِنَّ شَجَرَتَ الزَّقُّومِ ﴿٤٣﴾ طَعَامُ الْأَثِيمِ﴿٤٤﴾ كَالْمُهْلِ يَغْلِي فِي الْبُطُونِ ﴿٤٥﴾ كَغَلْيِ الْحَمِيمِ ﴿٤٦﴾ خُذُوهُ فَاعْتِلُوهُ إِلَىٰ سَوَاءِ الْجَحِيمِ ﴿٤٧﴾ ثُمَّ صُبُّوا فَوْقَ رَأْسِهِ مِنْ عَذَابِ الْحَمِيمِ ﴿٤٨﴾ ذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْكَرِيمُ ﴿٤٩﴾ إِنَّ هَٰذَا مَا كُنْتُمْ بِهِ تَمْتَرُونَ ﴿٥٠﴾ (دخان: ۴۳-۵۰)
«آری درخت زقوم (۴۳) خوراک گناه پیشه است (۴۴) چون مس گداخته در شکمها میجوشد (۴۵) همانند جوشش آب جوشان (۴۶) او را بگیرید و به میان دوزخش بکشانید (۴۷) آنگاه از عذاب آب جوشان بر سرش فرو ریزید (۴۸) بچش که تو همان ارجمند بزرگواری! (۴۹) این است همان چیزی که دربارهی آن شک میکردید»...
و حالشان در هنگام محشر چنان است که خداوند متعال فرموده است:
وَنَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَلَىٰ وُجُوهِهِمْ عُمْيًا وَبُكْمًا وَصُمًّا ۖمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ ۖ كُلَّمَا خَبَتْ زِدْنَاهُمْ سَعِيرًا ﴿٩٧﴾ (اسراء: ۹۷)
«و روز قیامت آنها را کور و لال و کر به روی چهرهشان در افتاده برخواهیم انگیخت؛ جایگاهشان دوزخ است هر بار که آتش آن فرو نشیند شرارهای [تازه] برایشان میافزاییم»...
این حال کسی است که معصیت پروردگار کند و به آخرت خود اهمیتی ندهد...
تا آنکه ترازوی عملش سبک شود و حتی پدر مادرش از او بیزاری جویند...
نه دوستش به دادش برسد و نه طلا و جواهر و مجلات...
اهل آتش نه در آن میخوابند و نه میمیرند...
بر روی آتش راه میروند... بر آتش مینشینند... از چرکابهی جهنمیان مینوشند و از زقوم میخورند...
فرششان آتش است... لحافشان آتش است... لباسشان آتش است... و آتش چهرههایشان را میپوشاند...
در حالی که به زنجیرهایی کشیده شدهاند که سر آن به دست نگهبانان دوزخ است...
که آنان را در آتش کشان کشان میبرند... خونابه و چرک از بدنشان خارج میشود و فریادشان به آسمان میرود... پوستشان دچار خارش میشود... آنقدر خود را خارش میدهند که به استخوان میرسند... و اگر مردی را وارد آتش جهنم کنند سپس او را بیرون آورند و به زمین بیاورند اهل زمین از زشتی و بوی بدش خواهند مرد!
فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿١٠٢﴾ وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ فَأُولَٰئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِي جَهَنَّمَ خَالِدُونَ ﴿١٠٣﴾ تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَهُمْ فِيهَا كَالِحُونَ ﴿١٠٤﴾أَلَمْ تَكُنْ آيَاتِي تُتْلَىٰ عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ بِهَا تُكَذِّبُونَ ﴿١٠٥﴾ قَالُوا رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَيْنَا شِقْوَتُنَا وَكُنَّا قَوْمًا ضَالِّينَ ﴿١٠٦﴾ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ ﴿١٠٧﴾ قَالَ اخْسَئُوا فِيهَا وَلَا تُكَلِّمُونِ ﴿١٠٨﴾ (مومنون: ۱۰۲-۱۰۸)
«پس کسانی که کفهی میزان [اعمال] آنان سنگین باشد ایشان رستگارانند (۱۰۲) و کسانی که کفهی میزان [اعمال]شان سبک باشد آنان به خویشتن زیان زده [و] همیشه در جهنم میمانند (۱۰۳) آتش چهرهی آنها را میسوزاند و آنان در آنجا ترش رویند (۱۰۴) آیا آیات من بر شما خوانده نمیشد و [همواره] آن را مورد تکذیب قرار نمیدادید؟ (۱۰۵) میگویند پروردگارا شقاوت ما بر ما چیره شد و ما مردمی گمراه بودیم (۱۰۶) پروردگارا ما را از اینجا بیرون بر، پس اگر باز هم [به بدی] برگشتیم در آن صورت ستمگر خواهیم بود»
فَكُبْكِبُوا فِيهَا هُمْ وَالْغَاوُونَ ﴿٩٤﴾ وَجُنُودُ إِبْلِيسَ أَجْمَعُونَ ﴿٩٥﴾قَالُوا وَهُمْ فِيهَا يَخْتَصِمُونَ ﴿٩٦﴾ تَاللَّـهِ إِنْ كُنَّا لَفِي ضَلَالٍ مُبِينٍ﴿٩٧﴾ إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعَالَمِينَ ﴿٩٨﴾ وَمَا أَضَلَّنَا إِلَّا الْمُجْرِمُونَ ﴿٩٩﴾ فَمَا لَنَا مِنْ شَافِعِينَ ﴿١٠٠﴾ وَلَا صَدِيقٍ حَمِيمٍ﴿١٠١﴾ فَلَوْ أَنَّ لَنَا كَرَّةً فَنَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ ﴿١٠٢﴾ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَةً ۖ وَمَا كَانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ ﴿١٠٣﴾ وَإِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ ﴿١٠٤﴾ (شعراء: ۹۴-۱۰۴)
«پس آنها و همهی گمراهان در آن [آتش] افکنده میشوند (۹۵) و [نیز] همهی سپاهیان ابلیس (۹۵) آنها در آنجا با یکدیگر ستیزه میکنند [و] میگویند (۹۶) سوگند به الله که ما در گمراهی آشکاری بودیم (۹۷) آنگاه که شما را با پروردگار جهانیان برابر میکردیم (۹۸) و جز تباهکاران ما را گمراه نکردند (۹۹) در نتیجه شفاعتگرانی نداریم (۱۰۰) و نه دوستی صمیمی (۱۰۱) و ای کاش که بازگشتی برای ما بود و از مؤمنان میشدیم (۱۰۲) حقا در این [سرگذشت درس] عبرتی است و[لی] بیشترشان مؤمن نبودند»
ادامه دارد...
|